
امروز می خوام یک انیمیشن فوق العاده ، به شما معرفی کنم . . همه چیز این فیلم به جا و زیباست ....
مری و مکس ... ۲۰۰۹ استرالیا ... نویسنده و کارگردان "آدام الیوت" ساخته شده بر اساس داستان واقعی...
تکنیک فیلم آرام و خونسرد است و این تکنیک، در خدمت قصه غمانگیزی قرار میگیرد که باعث میشود بیننده تا آخرین دقایق فیلم چشم از آن برندارد.فیلم سه راوی دارد: مری نویسنده نامهها (که بتانی ویتمور به جای کودکی او صحبت میکند و تونی کولته به جای دوران بزرگسالی وی)، مکس (با صدای فیلیپ سیمورهافمن) و راوی (با صدای بری هامپریز) قصه فیلم در طول یک دوره زمانی ۲۰ ساله تعریف میشود .
داستان راجع به "مری دیزی دینکل" و "مکس جری هارویتز" شروع آن با آشنایی و دوستی مری ٨ ساله استرالیایی از یک خانواده ی مالیخولیایی، با یک مرد تنها و افسرده ی ۴۴ ساله به نام مکس ، مبتلا به اختلال عصبی سندرم اسپرگر که در نیویورک زندگی میکند. از طریق نامه با هم دوست می شن و دوستیشون ۱۸ سال ادامه داره..... نامهنگاریهای این دو سالها ادامه پیدا میکند و هنوز یکدیگر راندیدهاند..مکس برای تمام پرسشهای مری(که ذهن هر کودکی را مشغول میکند، هماننده: بچهها چگونه به وجود میآیند؟ و غیره...) پاسخهایی خوب و جذاب دارد اما سوالات مری انتهایی ندارند .دنیای قهوه ای رنگ مری، دختر بچه ای در سالهای آغازین زندگی، و دنیای سیاه و سپید مکس، مردی نزدیک به آخر راه. و بسته های پستی که پیوند دهنده ی این دو دنیا با همه ی تفاوت هاشون هستند... تجربه های مکس از زندگی، پاسخ معماهای بی پایان مری، و هدایای مری، نوری در تاریکی(توجه کنید در فیلم فقط چیزهایی که از دنیای مری به دنیای مکس وارد میشه رنگی هستند ) . این ارتباط ادامه داشت. تا زمانی که مری درمورد عشق از مکس سوال میکند. و از آنجایی که عشق برای مکس دست نیافتنی بود مکس بعد از مدتی فکر کردن، بیمار میشود.بعد از ۸ ماه بستری بودن ....(خوب دیگه قرار نیست که همشو بگم )
مکس یه دکتر روانشناس داره به اسم "دکتر برنارد هازلهاف" و تو یکی از نامه هاش به مری می نویسه :
دکتر میگه داشتن هدف تو زندگی خوبه ... به شرطی که احمقانه نباشن .... مثل هدفهای من.
با اینکه سراسر این فیلم زیبا و به یاد موندنیه اما 10دقیقه آخر این انیمیشن با جملاتی بسیار زیبا همراهه .
این هم آخرین پارگراف از آخرین نامه مکس(خطاب به مری) :
دکتر برنارد هازلهاف گفت :اگه توی یه جزیره وسط دریا بودم، مجبور می شدم به همنشینی با خودم عادت کنم، فقط من و نارگیل ها! اون گفت که باید با خودم کنار بیام با تمام عیب و نقص ها. ما خودمون نیستیم که عیب و نقص رو انتخاب می کنیم. اونا بخشی از وجود ما هستن و باید باهاشون کنار بیایم. اگرچه دوستامون رو می تونیم انتخاب کنیم و من خوشحالم که تو رو انتخاب کردم.
دکتر برنارد هازلهاف یه چیزِ دیگه هم میگه، اینکه زندگی هر کس مثل یه راهِ بی انتهاست. بعضی هاشون صاف و آسفالت شده هستن و بعضی دیگه مثل مالِ من، پر از شکاف و پوست موز و ته سیگارن. راهِ تو هم احتمالا مثلِ راه منه البته با شکاف های کمتر. امیدوارم یه روزی راهِ ما به هم برسه. و بتونیم با هم یه شیرِ غلیظِ شیرین بخوریم.
تو بهترین دوستِ منی
تو تنها دوستِ منی
دوستِ نامه نویسِ تو در آمریکا
مکس جری هاروویتز"
آدام الیوت درباره فیلم بلند سینماییاش میگوید: «فیلمهای انیمیشن معمولا فیلمهای سرگرمکنندهای هستند که با هدف شادکردن تماشاگران خود ساخته میشوند اما فیلم من افسانهای غمگین از مشکلات جهانی معاصر است و هیچ ربطی به قصههای شاه و پریان ندارد. کاراکترهای اصلی فیلم در دنیای مدرن رها و گم شدهاند و به نوعی در ترس زندگی میکنند. با آن که آدمها دارند زندگی میکنند ولی خبری از زندگی کردن نیست. البته این موضوع در دل قصه فیلم پنهان است و شما در ظاهر قضیه چیزی نمیبیند. به همین دلیل دیدن آن برای بچهها هم میتواند جذ اب باشد. آنها در طول قصه فیلم با مشکلاتی روبهرو میشوند که بر اساس آن کنجکاو میشوند تا نگاهدقیقتری به محیط و دنیای دور و بر خود بیندازند.»
فیلم با این جمله (که در ابتدای تیتراژ پایانی نوشته ) تمام میشه:
God gave us lelatives . thank god we can choose our friends
خدا خانوادمونو به ما داده(حق انتخاب اونها با ما نیست) ، خدایا ممنونم که میتونیم دوستامون رو(خودمون ) انتخاب کنیم .
این انیمیشن استاپ-موشن شما رو با مفاهیم زیادی درگیر میکنه که می تونید برخی از اونها رو از توی جملات برگزیده ی دیالوگ های فیلم که در زیر اومده بفهمید
٠مکس کارتون نوبلت ها را دوست داشت. چون اونا طبق یک اصول اجتمایی خاص و روشنی زندگی میکردند. با اصول و عقاید دائمی
· مردم به خدا اعتقاد دارن. چون سوالهای پیچیدهشون جواب داده میشه. مثل اینکه جهان چگونه شکل گرفته؟ ویا اینکه آیا کرمها به بهشت میرن؟
· با اینکه من یک کافر هستم. اما کلاه یهودیتم را سرم میکنم. تا مغزم را گرم نگه داره.
· هیئت منصفه اعضای برجسته اجتماع هستند. که تا حالا قتلی را مرتکب نشدند.
· مردم بعضی وقتها باعث سردرگمی من میشوند. اما من سعی میکنم بهشون اهمیت ندم.
· انسانها از نظر من جالبن. اما فهمیدنشون برام سخته.
· از نظر مردم ، من گستاخ و بی نزاکتم. من نمیدونم چرا صداقت را با بی نزاکتی اشتباه میگیرند؟ شاید برای همینه که من هیچ دوستی ندارم.
· مکس نمیتونست بفهمه، که چرا اون شهره خاص و عام شده. در حالی که بقیه نرمال حساب میشن.
· انسان ها در طول تاریخ بی منطق بودن. چرا وقتی بچههای گرسنه در هند زندگی میکنند. مردم غذاهاشون را میاندازن دور؟
· اول عاشق خودت باش
· تو را به این خاطر میبخشم که کامل نیستی. تو هم ناکاملی، مثل من، تمامه انسانها ناکامل اند
کدام پل
دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوهای آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد .
بازی
بازی را عوض می کنی
و خود را از طنابی می آویزی
که سالها پیش بر آن تاب خورده ای
ما
تکرار تکه های همیم
مثل تو پسرم که تاب میخوری
مثل من
که تو را تاب می دهم
تا طناب را فراموش کنم
طرح
خیره بر کرهای کوچک
دوباره حساب کرد
جایی برای جنگل بی انتها نبود
جایی برای دریایی که هر چه می روی
به پایانش نمی رسی
چشمهای تو را آفرید .
مثل یک صبح سرد پائیزی آسمان دلم پر از ابر است
گاه بی اختیار می گریم خنده گاه گاهم از جبر است
با پری های دامنم رفتند آرزوهای پرپرم بر باد
گل پژمرده ای شدم که فقط لایق سنگ سرد یک قبر است
گله از من نکن اگر شب ها سر کشیدم به خواب های خوشت
بهترین مردها نمی فهمند زن عاشق چقدر کم صبر است
بین ما - دختران حوا - عشق از ازل درد مشترک بوده است
حرف عاشق که میشود دیگر ، نه مسلمان منم نه او گبر است
من غزل هام پخته تر شده اند ، تا تو چشمت گرسنه تر بشود
قصه ها را مگر نمی خوانی ؟ سرنوشت غزال ها ببر است
مژگان عباسلو
باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام
طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام
در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام
زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام
خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام
زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...
علیرضا بدیع
منشین چنین زار و حزین چون روی زردان
شعری بخوان, سازی بزن, جامی بگردان
ره دور و فرصت دیر, اما شوق دیدار
منزل به منزل میرود با رهنوردان
من بر همان عهدم که با زلف تو بستم
پیمان شکستن نیست در آیین مردان
گر رهرو عشقی تو پاس ره نگه دار
بالله که بیزار است ره زین هرزه گردان
صد دوزخ اینجا بیفسرد, آری عجب نیست
گر در نگیرد آتشت با سینه سردان
آن کو که به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازا ر این بی هیچ دردان
آری هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
محروم تر برگشتم از پیش هنرمندان
با تلخکامی صبر کن ای جان شیرین
دانی که دنیا زهر دارد در شکردان
گردن رها کن سایه از بند تعلق
تا وارهی از چنبر این چرخ گردان
هوشنگ ابتهاج
چو تاک اشک فشاندی شراب از آب در آمد
عرق به گونه نشاندی گلاب از آب در آمد
هزار خوشه ی خوشرنگ و ناب در خم خامی
به قصد خیر فشردیم و آب از آب در آمد
کنون که رحل اقامت در این سرای فکندی
عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد
تمام عمر سرودیم در هوای تهمتن
دریغ و درد که افراسیاب از آب در آمد !
به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در پی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است ، عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است
شب مشاهده ی چشم آن کمان ابروست!
کمین کنید که امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....
فاضل نظری
