بی تارو پود تار و پود هستی ام بر باد رفت اما نرفت عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم
بی تارو پود
آزاد
 
پست شطرنجی !!!
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٦ توسط محمد ح | پيام هاي شما ()

سلام

اول اینکه بابت این غیبت طولانی باید ببخشید......

راستش را بخواهید دل و دماغ نوشتن پست جدید  نداشتم. 

اما اتفاقی که باعث شد وبلاگم را بروز کنم. آشنایی با یک شاعر همشهری و البته جوان هم روزگارمان؛ سید ابولفضل صمدی

و اما شرح مجموعه:

کتاب نامش «شطرنج در شام آخر» است. و توسط «هنر رسانه اردی بهشت» منتشر شده.

روی جلدش نوشته «مجموعه غزل» اما شما باور نکنید!!! چون این دفتر شامل دو قسمت شه مات (شعر‌های سپید) و رخ به رخ (مجموعه غزل‌ها) است. راستش را بخواهید هنوز قسمت شه مات را نخواندم. اما از خواندن غزل‌های ایشان بسیار لذت بردم. باهم می‌خوانیم دو غزل از این مجموعه را:


این سبوی تشنه را دارد به دریا می‌برد

یا فرو در باتلاق آرزو‌ها می‌برد

زندگی را می‌کُشم در دم، اگر این زندگی است

زندگی دارد مرا از یاد سارا می‌برد

عشق نامرد است دیگر بر نمی‌گرداند آن

ساده لوحی را که با نیرنگ صحرا می‌برد

شاخه‌ها دل کنده‌اند از من،‌‌ رهایم کرده‌اند

باد با نفرت مرا اینجا و آنجا می‌برد

زندگی آنقدر هم زیبا که می‌گویند نیست

قیمت این زندگی را مرگ بالا می‌برد

سخت می‌جنگم مگر از خاطرم بیرون رود

آنکه دارد روزگارم را به یغما می‌برد

گنج لب‌های تو را دیگر من افعی نیستم

نوش جانش هرکسی لعل لبت را می‌برد

آخرین شطرنج پایان تمام رنج هاست

رخ به رخ می‌ایستم یا می‌برم یا می‌برد



واما مطلع یک غزل ازیشان که بسیار با حال و هوای این روز‌ها می‌خواند:



دیگر پر از شکوفه و باران نمی‌شویم

این بار ما حریف زمستان نمی‌شویم

مارا‌‌ رها کن‌ای نفست سبز،‌ای مسیح!

از ریشه مرده‌ایم که درمان نمی‌شویم


غزلی دیگر و البته معروف‌تر:



چگونه پر بکشم بال‌هایم آزرده است

به هر دری که زدم قفل محکمی خورده است

به هم رسیدن ما بر اساس تقدیری است

 که با جدایی از یکدگر رقم خورده است

به یک نگاه که دریا به هم نمی‌ریزد

جنون آنی من سال‌ها زمان برده است

بیا کنار من آواز عاشقانه بخوان

مگر شکفته شود غنچه‌ای که پژمرده است

دم غروب دل آسمان شبیه من است

غروب، آینهٔ عاشقان سرخورده است

بیا کنار هم از سرنوشت گریه کنیم

به حال عشق غریبی که بین ما مرده است


..................

به هیچکس نخورد بر....
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٧/۱ توسط محمد ح | پيام هاي شما ()

سلام به همه دوستان ......

عارضم به خدمت عزیزان  در ماه مبارک رمضان  هر شب  سریالهای بسیار زیبایی!!! از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شد .... . در یکی از همین شب های عرفانی که غرق در سریال جناب آقای حسن فتحی (که البته از ایشون بعید بود چنین سریال زیبایی بسازند !!!) بودم ، جناب ملک منصور به دیدن عروس, (اگر اشتباه نکنم) ، عروس نشده شون! رفتند ... ایشون هم که به تدریس هنر والای خوشنویسی مشغول بودند بیتی رو برای شاگردان خود مشق می کردند که چنین مضمونی رو داشت : درید سینه سهراب را کسی  که دلش ... تمام عمر فقط از خدا پسر می خواست ..... من هم پس از شنیدن این بیت زیبا کنجکاو شدم ببینم این بیت از چه شعری و از کدام شاعر خوش ذوقه که وارد گوگل شدم و جستجویی کردم که جواب نداد ...... گذشت تا  امروز که در حین وبگردی و وبچرخی !! به وبلاگی رفتم که این غزل رو گذاشته بود و  دیدم  اتفاقا کار بسیار زیباییه  و من هم تقدیم همه دوستان می کنم امیدوارم مورد توجه قرار بگیره .. راستی تا یادم نرفته بگم  اسم اون وبلاگ  "با کلاس ممنوع "  که جا داره از نویسنده(گان) این وبلاگ تشکر کنم :

 

به هیچکس نخورد بر ، که صحبت از خود ماست
جناب آینه ، من روی صحبتم به شماست
 
دوباره وحشت نیل است و قصه ی فرعون
ولی حکایت ما قرن ها  پس از موساست                    
 
هزار کشتی از این نیل رد شده است ـ هنوز
من و تو مانده که اعجاز در کدام عصاست؟
 
نداشت مایه ی پیغمبری کسی از ما
و گر نه غار حرا هم هنوز غار حراست
 
چگونه یک گره از کار خلق بگشاید
دو دستمان که تمامی عمر وقف دعاست ـ
 
دو دستمان که  پی روزنامه ی هر روز
توسلش به ستون نیازمندیهاست ؟!
 
هزار سوخته از جنگها بجا مانده ست
هنوز قصه پروانه بحث محفل ماست
 
اگر چه پر شده صد چاه از برادر ها
جهان به جلوه ی گل های یوسفش زیباست
 
درید سینه ی سهراب را ، کسی که دلش
تمام عمر فقط از خدا پسر می خواست

 علی اصغر داوری-کاشمر

 

 

 نتیجه اخلاقی این پست : جوینده یابنده است ..... نمیدونم چقدر اخلاقیه خدا کنه بی اخلاقی نباشه فقط!!!

 حین  نوشت : لازم به ذکره من از کارهای آقای فتحی  خوشم میاد ولی نمیدونم این شاهکار " در مسیر زاینده رود " رو با چه هدفی ساختن .....

 

 

این رانده از بهشت چه می خواهد ؟
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۱٢ توسط محمد ح | پيام هاي شما ()
غزلی  زیبا از  رضا عزیزی :
من راه را دو مرتبه گم کردم ، این راه ، راه چندم آدم هاست ؟

حس می کنم به قافله نزدیکم این ایستگاه چندم آدم هاست ؟

من از دیار گمشده ای هستم ، از سالنامه های پر از دیروز

چیزی به نام فصل نمی دانم ، این ماه ، ماه چندم آدم هاست ؟

ای طفل های بی سر و بی فرجام ، ای کودکان زخمی خون آلود

آیا شما ز مرگ نمی پرسید ؟ زادن گناه چندم آدم هاست ؟

موج طوافهای پر از تزویر ، رنگ قنوت های پر از باروت

بیت الحرام و کعبه چه متروکند ، خون قبله گاه چندم آدم هاست ؟

هر روز دار تازه میدان ها ، هر روز جوخه های پر از آتش

در این سیاه چاله بی فانوس ، ذلت پناه چندم آدم هاست ؟

این رانده از بهشت چه می خواهد ؟ گندم گواه محکم عصیان نیست

بشمار ای فرشته ی سر درگم ، این اشتباه چندم آدم هاست ؟...

 

مری و مکس
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٩ توسط محمد ح | پيام هاي شما ()

max and mary

امروز می خوام یک انیمیشن فوق العاده ، به شما  معرفی کنم  . .


مری و مکس ... ۲۰۰۹  استرالیا ... نویسنده و کارگردان "آدام الیوت" ساخته شده بر اساس داستان واقعی...


فیلم سه راوی دارد: مری  (که بتانی ویتمور به جای کودکی او صحبت می‌کند و تونی کولته به جای دوران بزرگسالی وی)، مکس (با صدای فیلیپ سیمورهافمن) و راوی (با صدای بری هامپریز) قصه فیلم در طول یک دوره زمانی ۲۰ ساله تعریف می‌شود .


داستان راجع به "مری دیزی دینکل" و "مکس جری هارویتز" است . شروع آن با آشنایی و دوستی مری ٨ ساله استرالیایی از یک خانواده ی مالیخولیایی، با یک مرد تنها و افسرده ی ۴۴ ساله به نام مکس ، مبتلا به اختلال عصبی سندرم اسپرگر که در نیویورک زندگی می‌کند. دوستی اونها که از طریق نامه ای که اتفاقی مری برای مکس ارسال میکنه شروع میشه  18 سال ادامه دارد..... نامه‌نگاری‌های این دو سالها ادامه پیدا می‌کند و هنوز یکدیگر راندیده‌اند..مکس برای تمام پرسش‌های مری(که ذهن هر کودکی را مشغول می‌کند، هماننده: بچه‌ها چگونه به وجود می‌آیند؟ و...)  پاسخ‌هایی خوب و جذاب دارد اما سوالات مری انتهایی ندارند .دنیای قهوه ای رنگ مری، دختر بچه ای در سالهای آغازین زندگی، و دنیای سیاه و سپید مکس، مردی نزدیک به آخر راه. و بسته های پستی که پیوند دهنده ی این دو دنیا با همه ی تفاوت هاشون هستند... تجربه های مکس از زندگی، پاسخ معماهای بی پایان مری است، و هدایای مری، نوری در تاریکی(توجه کنید در فیلم فقط  چیزهایی که از دنیای مری به دنیای مکس وارد میشه  رنگی هستند ) .  این ارتباط تا زمانی که مری درمورد عشق از مکس سوال می‌کند ادامه دارد اما  از آنجایی که عشق برای مکس دست نیافتنی است  مکس بعد از مدتی فکر کردن، بیمار می‌شود.بعد از ۸ ماه بستری بودن ....(خوب دیگه قرار نیست که همشو بگم )


مکس یه دکتر روانشناس داره به اسم "دکتر برنارد هازلهاف"  و تو  یکی از نامه هاش  به مری می نویسه  :
دکتر میگه داشتن هدف تو زندگی خوبه ... به شرطی که احمقانه نباشن .... مثل هدفهای من.


با اینکه سراسر این فیلم زیبا و به یاد موندنیه اما  10دقیقه آخر این انیمیشن با جملاتی بسیار زیبا همراهه .


این هم آخرین پارگراف از آخرین نامه  مکس(خطاب به مری) :
 
دکتر برنارد هازلهاف گفت :اگه توی یه جزیره وسط دریا بودم، مجبور می شدم به همنشینی با خودم عادت کنم، فقط من و نارگیل ها! اون گفت که باید با خودم کنار بیام با تمام عیب و نقص ها. ما خودمون نیستیم که عیب و نقص رو انتخاب می کنیم. اونا بخشی از وجود ما هستن و باید باهاشون کنار بیایم. اگرچه دوستامون رو می تونیم انتخاب کنیم و من خوشحالم که تو رو انتخاب کردم.


 دکتر برنارد هازلهاف یه چیزِ دیگه هم میگه، اینکه زندگی هر کس مثل یه راهِ بی انتهاست. بعضی هاشون صاف و آسفالت شده هستن و بعضی دیگه مثل مالِ من، پر از شکاف و پوست موز و ته سیگارن. راهِ تو هم احتمالا مثلِ راه منه البته با شکاف های کمتر. امیدوارم یه روزی راهِ ما به هم برسه. و بتونیم با هم یه شیرِ غلیظِ شیرین بخوریم.


تو بهترین دوستِ منی
تو تنها دوستِ منی

دوستِ نامه نویسِ تو در آمریکا
مکس جری هاروویتز"


آدام الیوت درباره فیلم بلند سینمایی‌اش می‌گوید: «فیلم‌های انیمیشن معمولا فیلم‌های سرگرم‌کننده‌ای هستند که با هدف شادکردن تماشاگران خود ساخته می‌شوند اما فیلم من افسانه‌ای غمگین از مشکلات جهانی معاصر است و هیچ ربطی به قصه‌های شاه و پریان ندارد. کاراکترهای اصلی فیلم در دنیای مدرن رها و گم شده‌اند و به نوعی در ترس زندگی می‌کنند. با آن که آدم‌ها دارند زندگی می‌کنند ولی خبری از زندگی کردن نیست. البته این موضوع در دل قصه فیلم پنهان است و شما در ظاهر قضیه چیزی نمی‌بیند. به همین دلیل دیدن آن برای بچه‌ها هم می‌تواند جذ اب باشد. آنها در طول قصه فیلم با مشکلاتی روبه‌رو می‌شوند که بر اساس آن کنجکاو می‌شوند تا نگاه‌دقیق‌تری به محیط و دنیای دور و بر خود بیندازند.»


فیلم با این جمله (که در ابتدای تیتراژ پایانی نوشته ) تمام میشه:


God gave us relatives . thank god  we can choose our friends
 خدا خانوادمونو به ما داده(حق انتخاب اونها با ما نیست) ، خدایا ممنونم که میتونیم دوستامون رو(خودمون ) انتخاب کنیم .


این انیمیشن استاپ-موشن شما رو با مفاهیم  زیادی درگیر میکنه که می تونید برخی از اونها رو از توی جملات برگزیده ی  دیالوگ های فیلم  که در زیر اومده  بفهمید


   ٠مکس کارتون نوبلت ها را دوست داشت. چون اونا طبق یک اصول اجتمایی خاص و روشنی زندگی می‌کردند. با اصول و عقاید دائمی
·    مردم به خدا اعتقاد دارن. چون سوال‌های پیچیده‌شون جواب داده میشه. مثل اینکه جهان چگونه شکل گرفته؟ ویا اینکه آیا کرم‌ها به بهشت میرن؟
·    با اینکه من یک کافر هستم. اما کلاه یهودیتم را سرم میکنم. تا مغزم را گرم نگه داره.
·    هیئت منصفه اعضای برجسته اجتماع هستند. که تا حالا قتلی را مرتکب نشدند.
·    مردم بعضی وقت‌ها باعث سردرگمی من می‌شوند. اما من سعی میکنم بهشون اهمیت ندم.
·    انسان‌ها از نظر من جالبن. اما فهمیدنشون برام سخته.
·    از نظر مردم ، من گستاخ و بی نزاکتم. من نمیدونم چرا صداقت را با بی نزاکتی اشتباه میگیرند؟ شاید برای همینه که من هیچ دوستی ندارم.
·    مکس نمیتونست بفهمه، که چرا اون شهره خاص و عام شده. در حالی که بقیه نرمال حساب میشن.
·    انسان ها در طول تاریخ بی منطق بودن. چرا وقتی بچه‌های گرسنه در هند زندگی میکنند. مردم غذا‌هاشون را می‌اندازن دور؟
·    اول عاشق خودت باش
·    تو را به این خاطر می‌بخشم که کامل نیستی. تو هم ناکاملی، مثل من، تمامه انسان‌ها ناکامل اند

گروس عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/٢٦ توسط محمد ح | پيام هاي شما ()

 

 

 

 

بازی

 

بازی را عوض می کنی

و خود را از طنابی می آویزی

که سالها پیش بر آن تاب خورده ای

 

ما

تکرار تکه های همیم

مثل تو پسرم که تاب میخوری

مثل من

که تو را تاب می دهم

تا طناب را فراموش کنم

  

طرح

 

خیره بر کره های کوچک

دوباره حساب کرد

جایی برای جنگل بی انتها نبود

جایی برای دریایی که هر چه می روی

 به پایانش نمی رسی

 

 

چشمهای تو را آفرید .

 

خنده گاه گاهم از جبر است
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ توسط محمد ح | پيام هاي شما ()


مثل یک صبح سرد پائیزی آسمان دلم پر از ابر است

گاه بی اختیار می گریم خنده گاه گاهم از جبر است

با پری های دامنم رفتند آرزوهای پرپرم بر باد

گل پژمرده ای شدم که فقط لایق سنگ سرد یک قبر است

گله از من نکن اگر شب ها سر کشیدم به خواب های خوشت

بهترین مردها نمی فهمند زن عاشق چقدر کم صبر است

بین ما - دختران حوا - عشق از ازل درد مشترک بوده است

حرف عاشق که میشود دیگر ، نه مسلمان منم نه او گبر است

من غزل هام پخته تر شده اند ، تا تو چشمت گرسنه تر بشود

قصه ها را مگر نمی خوانی ؟ سرنوشت غزال ها ببر است

 

مژگان عباسلو

من فقط ، سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام....
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/٧/٢٩ توسط محمد ح | پيام هاي شما ()

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!

در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام

در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست

در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم

حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط

سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...


علیرضا بدیع

درباره وبلاگ


m.hazrati66@gmail.com
آخرين مطالب
پست شطرنجی !!!
به هیچکس نخورد بر....
این رانده از بهشت چه می خواهد ؟
مری و مکس
گروس عبدالملکیان
خنده گاه گاهم از جبر است
من فقط ، سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام....
من بر همان عهدم که با زلف تو بستم
سعید بیابانکی
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
آرشيو
خرداد ٩٠
مهر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
آذر ۸۸
فروردین ۸۸
دی ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
دی ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
موضوعات
شعر (٢۳)
داستانک (۱)
فیلم (۱)
نويسندگان
محمد ح
دوستان
حامد حبیبی
دو غریبه در شب
سعید ربیعی
عباس صادقی زرینی
کوچه باغ
هزار کتاب
وقایع ابن محمود
رحیم رسولی

Powered by
Abzarak.com